تبليغاتX
نفس باد صبا

نفس باد صبا

داستانک

 

                   سلطان محمود و آسیابان

سلطان محمود از لشکر جدا مانده بود ، سخت گرسنه . آسیابان

را می گوید : سلام علیک ، چیزی دارید که بخوریم ؟

گفت : هان ، آمد تا نان بخواهد . از کجا آمد این ثقیل ؟ اکنون نان

تهی است ، می خوری ؟

گفت : بیار .

رفت ، در راه پشیمان شد . باز آمد که : ما نیز خوریم ار بو . نان

نیست . آرد است ، می خوری ؟

گفت : هی بیار ، هر چه هست .

با خود گفت : افسوس باشد ، مرد کی شکم پیش داشته است .

آمد که : آرد جو است ...باز آمد که با گاوَرس آمیخته است ... باز

آمد که از آن یتیمان است ...

حاصل ، به آخر پوستین بیاورد در روی شاه افشاند که :

 همین مانده بود تا باور کنی . پنداشتم که هست ...

چشمک هاش خسته کرد . بر لب جوی نشست . تا دیری چشمها

به دو دست گرفت - آن چشمهای نازنین - الی آخره .

از آنجا رفت . پسرکی دید ترک .

گفت : چیزی داری که بخوریم ؟

گفت : دارم ، اما چنین خواهند؟ سلام کن ، بگو "قنق گرک" ؟

گفت : والله راست می گوید .

عنان پس تر کشید و باز آمد : سلام علیکم .

ـ علیکم السلام

ـ قنق گرک ؟

ـ تش .

زود کماج و ماست و شیر و پنیر و غیرها آورد . خورد .

گفت : انگشتری بستان که من مقرب شاهم . تا از شاه چیزی

نیکو بستانم برای تو . و اگر ندهد من بدهم .

انگشتری نیکو دید . گفت : دریغ ! گوسفند نکشتم ، این چه کردم ؟

هرچند از این ها بیش می اندیشد کارش نیکوتر می شود .و قدرش

بلندتر می شود . تا شاه به لشکر پیوست .

کودک آمد انگشتری عرضه کرد . همه در روی افتادند . او را آوردند .

دید امرا و ملوک صف در صف کشیده ، آن سوارگان و ملوک دیگر

ایستاده روبرو ، در همه می نگرد که آن امیر کدام است ؟ شاه را

می بیند بر آن شکل .

می گوید : لاحول ! باز می نگرد همه را . می گوید : آه این شاه

بود ؟ آه چه کردم ؟ شه سخن گفت .

گفت : والله که شاه است .

فرمودش چهل غلام زرین کمر بزر تا به خدمت او باشند . باقی

نعمت را برین قیاس می کن ...

فرمود : آن مردک آسیابان را بیارید تا دل خنک کنم .

صد کس از سلاح داران روان شدند . نشان ده داده بود . نظر

می کردند . رسیدند در کمر و کوه بدان جانب .

یکی گفت : این است ؟

گفتند : آری این است .

مردک گفت : هی آمدند . گریخت و در را ببست . در کوفتند .

خاموش کرد ، یعنی مرده ام .

ـ چگونه مرده ای که سخن می گویی ؟

ـ نه این یک نفس آخرین است . من مرده ام .

ـ خیز!

نخاست . در را شکستند . در آمدند که خیز ترا شه می خواند.

گفت : ای خداوندان ! من از کجا ، شه از کجا ؟ من مرد

آسیابان ، اگر شه گندم دارد ، بیارد آرد کنم .

ـ هی خیز که شه می خواند .

ـ آخر نکو آرد کنم .

ـ خیز بسیار مگو .

ـ شما را هم آرد دهم ، نان دهم ، کماج و ماست دهم .

تا کنون به سلطان نمی داد ، اکنون صد کس مهمان کند .

ـ خیز چه هرزه می گویی !

نخاست . رسن بگردنش بستند ، و کشان کشان درآوردند .

در بارگاه گرد برگرد می نگرد . تا آن وثاق باشی را ببیند .

البته مثل او نمی بیند الا سلطان را .

می گوید : آه اگر هزار سر داشتم یکی را نبرم .

شاه می فرماید : مردک ترا به آن آورده ام که انگشتری من در

آبریز افتاده است برآری.

گفت : خدمت کنم .

پنهان فرمود که چون درآید محکم در بر او ببندید . تا سه روز

مگشایید تا غصه گرسنگی بکشد .

مردکی که هر روز پنج من نان بخوردی ، شکمی چون دوزخ ،

سه روز در گند نان نیابد ! مردک دل بر مرگ نهاد .

ـ خیز برون آی !

ـ اکنون چه می خواهید ؟ یک دم مانده است ، رها کنید تا

بمیرم .

ـ مردک تو آن باشی که رها کنیم به یک مرگ بمیری ؟

ـ واویلا .

آوردندش . شاه گوید : ای مردک برنج بدانه خوری ؟

ـ آوخ !

ـ من نیز خورم ار بو .

زیره بای با قصب خوری ؟

ـ آخ .

شیر برنج با شکر چاشنی داده ؟

ـ آخ چون نخورم .

ـ ما نیز خوریم ار بو !

همچنین می شمرد .

ـ ای خداوند ، هی مرا بکش ! ...

چون سخت مرحوم و مظلوم شد ، مهر شاه بر جوشید .

تاثیر آن مهر ، او را این بیت یاد آمد :

من بد کنم تو بد مکافات دهی

پس فرق میان من و تو چیست ؟ بگو

خنده اش گرفت . هزار درم فرمود و خلعتش بداد و شادش

براه کرد . باز فرمود که بازش خوانید .

دویدند که : بیا

گفت : آه ایمنم کرد تا بترم گیرد .

می گوید : اکنون زرم بستانید ، جانم ببخشید .

ـ بیا آن جا جواب بگو .

آوردندش .

شاه می فرماید : با من عهدی بکن و شرطی ببند که اگر

از حرص گلوی خود کسی را چیزی ندهی ، باری آن پوستین

آردناک بر روی کسی نزنی که کورم کردی .

آسیا بان در روی افتاد و بسیار بگریست و شرط کرد که آنچه

باشد دریغ ندارم و هیچ مهمان را خوار ننگرم .

مقالات حضرت شمس تبریز

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 14:41  توسط مسیح الله فرامرزی  | 

من ، مادر و حلزون ها

من رفته ام پیش مادر یا مادر آمده پیش من ، نمی دانم . ایستاده ایم و باغچه را آب می دهیم . شیلنگ آب دست من است و مادر می گوید آن جا را هم بگیر ، آن جا را هم بگیر . من نگاه می کنم لادن های جلویی برگ هاشان خورده شده . این جا که به دریا نزدیک نیست . حلزون از کجا آمده ؟ انزلی که بودم نبردی داشتم با حلزون ها . هرچه می کاشتم ، جان نگرفته طعمه حلزون ها می شد . از باغبان بلوار پرسیدم چکار کنم ؟ گفت برو پوست شلتوک بگیر با این سم (اسم سمی را نوست بهم داد ) قاطی کن کمی هم شکر قاطیش کن ، یک شب که آسمون صاف و باران نمی آد ، دورتا دور باغچه بریز . صبح برو حلزون ها را جمع کن . چه قیامتی شده بود . باغچه پر حلزون بود . ریز و درشت . بعضی هاشون هنوز گیج بودن . همه را تو یک کیسه فریزر کردم ، درش را هم محکم بستم و گذاشتم کنار دیوار. روزهای بعد هم به محتوی کیسه افزودم تا دیگه چیزی ندیدم . اما ماه بعد باز چندتایی برگ خورده شده بود . روز از نو روزی از نو . اما این جا که دریا نیست . شلینگ را دادم دست مادر رفتم اون گوشه باغچه را نگاه کنم . اون جا بهتر بود برگ لادن ها پهن شده بود حتی چند تا غنچه دیدم . گفتم مادر این جا ، این جا . دستت را بالاتر بگیر . این گوشه را هم آب بده . بعد چوب خشک شده کاج را دیدم . گفتم این چیه این جا مونده ؟ مادر گفت خشک شده . بکنش. باید فکر یکی دیگه بود . رفتم طرفش . چوب خشکیده بود . چرخیدم که جای مناسبی پیدا کنم . گفتم مادر آب ، آب . این جا هم آب بگیر . گفت اون چوب خشکیده آب می خواد چکار ؟ گفتم جوانه زده . این جا جوانه زده . آب . داره دوباره سبز می شه .
شیراز بودم . اما باغچه ، باغچۀ کودکی بود . حیاط برازجان . و گل ها را حلزون ها خورده بودند. انزلی چی ها . و مادر سه سال است که حضور غایب است و من که دلم جای دیگر است .
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 22:29  توسط مسیح الله فرامرزی  | 

 
رفته بودم
به گدایی محبت دیشب
هر دری را که زدم
پاسخ آمد که
خدایت بدهد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 2:48  توسط مسیح الله فرامرزی  | 

نگران نباش

 

بیا

نگران نباش

همۀ مسافربرهای شهر مال منند

شخصی ها

تاکسی ها

تلفنی ها

بیسیم ها

حتا کلیه خطوط واحد

نمی گذارم کنار خیابان

بمانی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 22:25  توسط مسیح الله فرامرزی  | 

 

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را

برون کن ز سر باد و خیره‌سری را

چو تو خود کنی اختر خویش را بد

مدار از فلک چشم نیک اختری را

به چهره شدن چون پری کی توانی؟

به افعال ماننده شو مر پری را

به علم و به گوهر کنی مدحت آن را

که مایه است مر جهل و بد گوهری را

من آنم که در پای خوگان نریزم

مر این قیمتی در لفظ دری را

ناصرخسرو

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 10:49  توسط مسیح الله فرامرزی  | 

 
                                                                        بنویس

رفته بودیم اصفهان ، با عیال . اصفهان ! می دانی یعنی چه ؟ 
به قول شاعر به هنر سرمه چشم جهان . زده بودیم بیرون ،
گردش . کجا بودیم ؟ یک جایی طرف های دروازه شیراز . هنوزم
بیرون تر . تپه ماهوری بود . مزرعه ای بود انگار . دور تا
دورش با بلوک محصور بود . رفتیم تو . بالا هیکلی نشسته بود .
افغانی بود شاید . زمین سنگلاخ و سراشیب . پلکانی .
پنداری چیزهایی هم توی چاله ها نشانده بودند . انگار خار .
 گفتم باغ ؟ آمدیم بیرون . خیابان خلوت و آن طرف تر میدانی و
گرد و خاک . گفتم بریم چهار باغ ، میدان ، عالی قاپو .
وسیله ای نبود . برهوت . وانتی رد شد . عیال گفت ابرام بودا.
گفتم ما را هم دید ؟ گفت آره . با هم مسئله داریم ! از قدیم .
برگشتیم . سه طبقه ، چهار طبقه ، رفتیم بالا . هلم داد توی یک
اتاق . یک تخت گذاشته بود و زنی ژولیده موی روی شکم
خوابیده بود . سرش را بلند کرد . هرهر خندید . گفت همین جا
باش . سر برگرداندم ، عیال با زن اونیفورم پوشی رفت .
گفت الان برات تخت می آرم . زن ژولیده خیره نگاهم می کرد و
هرهر می خندید . چشم های هرزه اش میان تنه ام را نشانه
گرفته بود . گردن خم کردم . لخت بودم . مثل آدم در
باغ رضوان . دستم بالا رفت . ملافه ای را ربود . خودم را
پوشاندم . زن هرهر می خندید . من هم خندیدم . کرکر .
ستون نوری تا پیش پایم آمد . آبی بود . از پایم آمد بالا . بالا .
بالا . از سرم گذشت . زن ساکت شده بود . نور از انگشتان
پایم فاصله گرفت . دو تکه شد . ستونی مرا در بر گرفته بود
و ستونیاز پیش پایم تا بیرون امتداد داشت . قدمی فراتر رفتم .
نور واپس رفت . قدمی دیگر . نور هم . قدمی دیگر . از اتاق
آمدم بیرون . قدم به قدم . انتهای سالن بودم . پله ، پله آمدم
پایین . از ابتدای سالن صدای عیال می آمد .
بگو مگو می کردند . قدم به خیابان گذاشتم . نور حرکتی
نکرد . ستون ها را به هم پیوستم . چون اسکی بازان جاری
شدم . در میدان بودم . هم رنگ کاشی های فیروزه ای
مسجد . زائران با لبخند آشنایی سر تکان می دادند .
 هرهری نبود . نگاه خیره ای نبود . مرد سپید موی و
محاسنی پیش آمد . قلمی در کفم نهاد .
گفت : بنویس
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 11:49  توسط مسیح الله فرامرزی  | 

          ۱

موریانه های تنهایی

پایه های شادمانی هایم را

سست کرده اند

ای عشق

شمعی به زیر طاق تنهایی م

بنه

             ۲

تنهایی

تو را وادار به انتخاب می کند

بشکنی

یا مقاوم تر شوی

من شکسته ام

چون دوست

دل شکسته می دارد دوست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 19:50  توسط مسیح الله فرامرزی  | 

 
از بزرگی پرسیدند : "افراد مقدّس،چگونه به این مقام و رتبه
دست یافتند؟"
فرمودند، "آنها زمانی که مسرور بودن، دشوار بود، مسرور بودند؛
موقعی که صبر و شکیبایی مشکل بود، بردباری و صبوری
پیشه کردند. وقتی که میل داشتند ساکن و بی‌حرکت بمانند،
حرکت کردند و پیش رفتند و زمانی که مشتاق صحبت کردن
بودند، سکوت اختیار کردند و آن زمان که میل داشتند بداخم و
ناخوشایند باشند، دلپذیر و بشّاش بودند. فقط همین و بس.
بسیار ساده است و همیشه چنین خواهد بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 20:49  توسط مسیح الله فرامرزی  | 

 

... همه به جبر فرو رفتند این عارفان . اما طریق

غیر آن است . لطیفه ای هست بیرون جبر .

خداوند ترا قَدَری می خواند ، تو خود را جبری چرا

می خوانی ؟ او ترا قادر می گوید ، ترا قَدَری

می گوید ، زیرا مقتضای امر و نهی و وعد و وعید

و ارسال رسل ، این همه مقتضای قَدَر است .

آیتی چند هست در جبر ، اما اندکست ...

حضرت شمس  تبریز

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 19:49  توسط مسیح الله فرامرزی  | 

 

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم شاداب است

در گلستانه چه بوی علفی می آمد...

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 14:32  توسط مسیح الله فرامرزی  |