سلطان محمود و آسیابان
سلطان محمود از لشکر جدا مانده بود ، سخت گرسنه . آسیابان
را می گوید : سلام علیک ، چیزی دارید که بخوریم ؟
گفت : هان ، آمد تا نان بخواهد . از کجا آمد این ثقیل ؟ اکنون نان
تهی است ، می خوری ؟
گفت : بیار .
رفت ، در راه پشیمان شد . باز آمد که : ما نیز خوریم ار بو . نان
نیست . آرد است ، می خوری ؟
گفت : هی بیار ، هر چه هست .
با خود گفت : افسوس باشد ، مرد کی شکم پیش داشته است .
آمد که : آرد جو است ...باز آمد که با گاوَرس آمیخته است ... باز
آمد که از آن یتیمان است ...
حاصل ، به آخر پوستین بیاورد در روی شاه افشاند که :
همین مانده بود تا باور کنی . پنداشتم که هست ...
چشمک هاش خسته کرد . بر لب جوی نشست . تا دیری چشمها
به دو دست گرفت - آن چشمهای نازنین - الی آخره .
از آنجا رفت . پسرکی دید ترک .
گفت : چیزی داری که بخوریم ؟
گفت : دارم ، اما چنین خواهند؟ سلام کن ، بگو "قنق گرک" ؟
گفت : والله راست می گوید .
عنان پس تر کشید و باز آمد : سلام علیکم .
ـ علیکم السلام
ـ قنق گرک ؟
ـ تش .
زود کماج و ماست و شیر و پنیر و غیرها آورد . خورد .
گفت : انگشتری بستان که من مقرب شاهم . تا از شاه چیزی
نیکو بستانم برای تو . و اگر ندهد من بدهم .
انگشتری نیکو دید . گفت : دریغ ! گوسفند نکشتم ، این چه کردم ؟
هرچند از این ها بیش می اندیشد کارش نیکوتر می شود .و قدرش
بلندتر می شود . تا شاه به لشکر پیوست .
کودک آمد انگشتری عرضه کرد . همه در روی افتادند . او را آوردند .
دید امرا و ملوک صف در صف کشیده ، آن سوارگان و ملوک دیگر
ایستاده روبرو ، در همه می نگرد که آن امیر کدام است ؟ شاه را
می بیند بر آن شکل .
می گوید : لاحول ! باز می نگرد همه را . می گوید : آه این شاه
بود ؟ آه چه کردم ؟ شه سخن گفت .
گفت : والله که شاه است .
فرمودش چهل غلام زرین کمر بزر تا به خدمت او باشند . باقی
نعمت را برین قیاس می کن ...
فرمود : آن مردک آسیابان را بیارید تا دل خنک کنم .
صد کس از سلاح داران روان شدند . نشان ده داده بود . نظر
می کردند . رسیدند در کمر و کوه بدان جانب .
یکی گفت : این است ؟
گفتند : آری این است .
مردک گفت : هی آمدند . گریخت و در را ببست . در کوفتند .
خاموش کرد ، یعنی مرده ام .
ـ چگونه مرده ای که سخن می گویی ؟
ـ نه این یک نفس آخرین است . من مرده ام .
ـ خیز!
نخاست . در را شکستند . در آمدند که خیز ترا شه می خواند.
گفت : ای خداوندان ! من از کجا ، شه از کجا ؟ من مرد
آسیابان ، اگر شه گندم دارد ، بیارد آرد کنم .
ـ هی خیز که شه می خواند .
ـ آخر نکو آرد کنم .
ـ خیز بسیار مگو .
ـ شما را هم آرد دهم ، نان دهم ، کماج و ماست دهم .
تا کنون به سلطان نمی داد ، اکنون صد کس مهمان کند .
ـ خیز چه هرزه می گویی !
نخاست . رسن بگردنش بستند ، و کشان کشان درآوردند .
در بارگاه گرد برگرد می نگرد . تا آن وثاق باشی را ببیند .
البته مثل او نمی بیند الا سلطان را .
می گوید : آه اگر هزار سر داشتم یکی را نبرم .
شاه می فرماید : مردک ترا به آن آورده ام که انگشتری من در
آبریز افتاده است برآری.
گفت : خدمت کنم .
پنهان فرمود که چون درآید محکم در بر او ببندید . تا سه روز
مگشایید تا غصه گرسنگی بکشد .
مردکی که هر روز پنج من نان بخوردی ، شکمی چون دوزخ ،
سه روز در گند نان نیابد ! مردک دل بر مرگ نهاد .
ـ خیز برون آی !
ـ اکنون چه می خواهید ؟ یک دم مانده است ، رها کنید تا
بمیرم .
ـ مردک تو آن باشی که رها کنیم به یک مرگ بمیری ؟
ـ واویلا .
آوردندش . شاه گوید : ای مردک برنج بدانه خوری ؟
ـ آوخ !
ـ من نیز خورم ار بو .
زیره بای با قصب خوری ؟
ـ آخ .
شیر برنج با شکر چاشنی داده ؟
ـ آخ چون نخورم .
ـ ما نیز خوریم ار بو !
همچنین می شمرد .
ـ ای خداوند ، هی مرا بکش ! ...
چون سخت مرحوم و مظلوم شد ، مهر شاه بر جوشید .
تاثیر آن مهر ، او را این بیت یاد آمد :
من بد کنم تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست ؟ بگو
خنده اش گرفت . هزار درم فرمود و خلعتش بداد و شادش
براه کرد . باز فرمود که بازش خوانید .
دویدند که : بیا
گفت : آه ایمنم کرد تا بترم گیرد .
می گوید : اکنون زرم بستانید ، جانم ببخشید .
ـ بیا آن جا جواب بگو .
آوردندش .
شاه می فرماید : با من عهدی بکن و شرطی ببند که اگر
از حرص گلوی خود کسی را چیزی ندهی ، باری آن پوستین
آردناک بر روی کسی نزنی که کورم کردی .
آسیا بان در روی افتاد و بسیار بگریست و شرط کرد که آنچه
باشد دریغ ندارم و هیچ مهمان را خوار ننگرم .
مقالات حضرت شمس تبریز

